تبليغاتX
همه چیز درمورد روابط جنسی و لذت بردن
همه چیز در مورد پسرا و دخترا و روابط جنسی

 

پنجشنبه 24 بهمن1387 ساعت: 22:39

توسط:شانا

این شام تیره چیست؟پگاهی بدون عشق
یا این سپیده؟شام سیاهی بدون عشق

عشق است اعتبار بشر اعتراف کن
من نیز بوده ام چون تو گاهی بدون عشق

عشق سازو برگ بشردر مصاف رنج
هرگز مباد هیچ سپاهی بدون عشق

عشق است کشتی تو ودریاست زندگی
هشدار آنکه غرق گناهی بدون عشق

عشقی اگرنبود در این تنگنای خاک
انسان چه می نمود الهی بدون عشق

باید دعا کنیم نروید از این به بعد
در باغ روزگار گیاهی بدون عشق

ای کاشکی در آیینه چشمانمان
دیگر نمی فتاد نگاهی بدون عشق

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

 

 

سلام .....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 17:48  توسط امید  | 

 

پنجشنبه 24 بهمن1387 ساعت: 11:17

توسط:فریبا

گفته بودی بنویسم شعری!
مقصد ما نه عرب هست نه غرب
"سکه ی عشق"
به نام خود ایرانی ضرب
ما که از عهد کهن
جشن "سپندار مز" آری داریم
به "والینتین" سپاریم دل ار ما خواریم
آتش افروختن ما
زدن سنگ
به اهریمن بدکردار است
و سپاس ایزد بی همتا را
پس از این
پور وطن بیدار است...

گفته بودی بنویسم شعری!
و چنین است که :
"خود بودن" ما شرط "سعادت" باشد...

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

 

 

سلام .....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 17:47  توسط امید  | 

 

یکشنبه 6 بهمن1387 ساعت: 16:15

توسط:سمیه

دلم مي خواهد
براي يكروز هم كه شده
پشت پلكت پنهان شوم
آنوقت خواب هم كه باشي
مي توانم چشمت را تماشا كنم
روي گوشه و كنار سپيدي چشمت قدم مي زنم
كنار نهرهاي خونين شكسته ات مي نشينم
دست و صورتم را مي شويم
تا لبه سياهي چاه مردمكت مي آيم
درونش سنگي مي اندازم
صدايش كه نيامد
مي روم تو تا پيدايش كنم
ميانه راه درون چاه تنگترت مي روم
انتهاي چاه كه رسيدم
آنجا تا صبح آرام مي نشينم
مي نشينم تا پلكت طلوع كند
تا نور ته چاه را روشن كند
از آنجا هر كجا را كه نگاه كني
من نيز خواهم ديد
شب وقتي پلك خمارت نيمه باز شد
از چاه بيرون مي آيم
پايم را درون آب سرخ نهرهايت مي گذارم
و از گوشه چشمت بيرون مي آيم
اگر در آينه چشمت را نگاه كردي
رد پايم را تماشا كن

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

 

 

خدايا مرا وسيله اي قرار ده ....

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 10:55  توسط امید  | 

 

جمعه 4 بهمن1387 ساعت: 21:59

توسط:298

دارم ميرم نگو نرو _هوا هوای رفتنه
هر چی بوده تموم شده _چاره ی ما گذشتنه
دارم ميرم تا سرنوشت _ مارو به بازی نگيره
خوب ميدونم اين عاشقی _ از ياد هر دومون ميره

دارم ميرم نگو نرو _دارم ميرم نگو بمون
وقته خداحافظيه _قصه ی عاشقی نخون
تو رو خدا گريه نكن _غصه ی رفتنو نخور
بهتره كه تموم كنی _ تو هم دلو ازم ببر

يادم مياد روزی رو كه ما دو تا دل داده بوديم
اما حالا ميخندم و ميگم چقدر ساده بوديم
يادم مياد روزی رو كه پر ميكشيديم واسه هم
اما حالا نشسته جاش يه عالمه غصه و غم

شايد ديگه نبينمت شايد نگاه آخره
چشمای بيگناه تو آتيش به جونم ميزنه
سادگی اشتباه ما گناه ما دل بستنه
جدايی سر نوشت تو تنهايی تقدير منه

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

 

 

مناطق حساس بدن خانوم ها و آقایون

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 10:39  توسط امید  | 

پنجشنبه 3 بهمن1387 ساعت: 19:53

توسط:سمیه

خدايا مرا وسيله اي براي آرامش قرار بده. بگذار هر جا تنفراست بذر عشق بكارم. هر جا آزردگي است ببخشايم. هر جا شك حاكم است ايمان هر جا ياس است اميد هر جا تاريكي است روشنايي وهر جا غم جاري است شادي نثار كنم

الهي! توفيقم ده بيش از طلب همدردي،همدردي كنم. بيش از آنكه مرا بفهمند ديگران رادرك كنم. بيش از آنكه دوستم بدارند دوست بدارم. زيرا در عطا كردن است كه مي ستايم ودربخشيدن است كه بخشيده مي شوم.

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

 

 

وقتي ...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 16:1  توسط امید  | 

 

چهارشنبه 2 بهمن1387 ساعت: 10:41

توسط:سمیه

وقتي مُردم مرا در قبري تاريك پنهان نسازيد مثل لكه ننگي كه از صفحه زمين مي زداييد،

تنم روزي آغوشي گرم بود براي كسي كه دوستش داشتم و چشمانم تصويري از تمامي احساساتم...تبلور سايه روشن هاي زندگيم، دستانم ستايشگرين نوازشگران و قلبم عصاره ای از عشق؛

عريانم نسازيد من از هم آغوشي با تن سرد خاك مي هراسم،

اشك هايتان ارزانيتان و ناله هاي بيهوده تان ...

خوب مي دانم سه بار كه خورشيد غروب كند من براي هميشه در خاطره هاتان غروب مي كنم،

خروارها خاك سرد براي من، بسترتان هميشه گرم ...

مي دانم خدا مرا خاك خوبي خواهد كرد تا روزي اندام شما را در آغوش گيرم روزي كه دير نخواهد بود...

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

 

 

هیچ وقت .....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 13:32  توسط امید  | 

 

پنجشنبه 26 دی1387 ساعت: 13:12

توسط:نازنین مسیح

های ای ساز زن

بالانشسته ای و این

ساز ناکوکت، دمار از روزگارمان در آورده است

نواختنت خوب است اما یکنواخت...

پنجه ات را شکر

غیرمترقبه بنواز...

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

 

 

سلام

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 18:46  توسط امید  | 

 

یکشنبه 15 دی1387 ساعت: 19:25

توسط:298

حرف های من هنوز ناتمام
تا نگاه ميكنی وقت رفتن است
باز همان حكايت هميشگی
پيش از آن كه با خبر شوی
لحظه عزيمت تو ناگزير ميشود
آه دريغ حسرت هميشگی
ناگهان چقدر زود دير ميشود

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

 

 

 

- سلام دوست عزيز. خوبي؟ ممنون از پيغامات/

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 18:13  توسط امید  | 

Once a girl asked a boy..
"Do you think I'm pretty?"
The boy said "No"
The girl asked.. "Do you want to spend your life with me?"
The boy said.."No"
The girl asked.."Will you be sad if I go away from your life now?"
The boy said "No"
The girl had heard enough. She couldn't take it any longer. She loved the boy too much. So the girl turned around and started to walk away with tears running down her face, her silent tears blurring her vision.
But suddenly the boy grabbed her wrist from behind and gently turned her around.. kissed her....and said..
"I don't think you are pretty...you are Beautiful...
I don't WANT to spend my life with you...I NEED to spend life with you...
If you leave me now..and go away forever...I won't cry.....I’d die.."

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 11:58  توسط امید  | 

 

شنبه 20 مهر1387 ساعت: 21:1

توسط:p298

تقديم به عزيزترين عزيز
نه از خاكم ،نه از بادم
نه در بندم ، نه آزادم
نه آن ليلا ترين مجنون
نه شيرينم ، نه فرهادم
فقط مثل تو غمگينم
فقط مثل تو دلتنگم
اگر آبی تر از آبم
اگر همزاد مهتابم
بدون تو چه بی رنگم
بدون تو چه بي تابم

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

 

 

شناخت انواع ناتوانی های جنسی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 11:28  توسط امید  | 

سه شنبه 16 مهر1387 ساعت: 16:39

توسط:بهار

زمان به من آموخت که دست دادن معنی رفاقت نیست
بوسیدن قول ماندن نیست وعشق ورزیدن ضمانت تنهانشدن نیست..
هیچوقت دل به کسی نبند، چون این دنیا اینقدر کوچیکه که توش دوتادل کنارهم جانمیشه....
اگرهم دل بستی، هیچوقت ازش جدانشو، چون این دنیا اینقدر بزرگه که دیگه پیداش نمیکنی......

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

 

 

من به دو چيز عشق مي ورزم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 14:44  توسط امید  | 

جمعه 22 شهریور1387 ساعت: 11:2

توسط:sara

من به دو چيز عشق مي ورزم : يكي تو و ديگري وجود تو
به دو چيزاعتقاد دارم : يكي خدا و ديگري تو
من در اين دنيا دو چيز ميخواهم : يكي تو وديگري خوشبختي تو
من اين دنيا را براي دو چيز ميخواهم : يكي تو وديگري برای با تو موندن

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

 

 

مرا از سينه بيرون كن ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 13:21  توسط امید  | 

چهارشنبه 20 شهریور1387 ساعت: 10:26

توسط:sara

 

مرا از سینه بیرون کن
ببر از خاطرآشفـته نامم را
بزن بر سنگ جامم را،
مــــــرا بـشـــــکن!
کنون کز من بجا،مشت پری در آشیان مانده
وآهی
زیر سقف آسمان مانده
بیا آتش بزن این آشیان را
این بال و پرها را
رها کن این دل غمگین و تنها را
تو را راندم که دست دیگری بنیان کند روزی
بنای عشق و امیدت،شود امید جاویدت
تو را راندم
ولی هرگز مگو با من که اصلا معنی عشق و محبت را نمیدانی
که در چشمان تو نقش غم و دردت نمی خوانم
تو را راندم
ولی آن لحظه گویی آسمان میمرد!
جهان تاریک میشود کهکشان میمرد!
درون سینه ام دل ناله میزد
بازکن از پای زنجیـرم
که بگریزم
به دامانش بیاویـزم
به او
با اشک و خون گویم
مرو،من بی تو میمیرم
ولی من در میان های های گریه خندیدم
که تـــو هرگز ندانی
بی تو یک تک شاخه ی عـریانه پائیزم
دگر از غصه لبریـزم
و اینک دلا خوکن به تنهایی،که از تنها بلا خیزد
سعادت آن کسی دارد که از تنها بپرهیزد!
خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی میبـرد آن کس که انسان است و از احساس سـرشار است!!!!!!

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

 

 

[عنوان ندارد]

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 11:41  توسط امید  | 

چهارشنبه 13 شهریور1387 ساعت: 14:12

توسط:رضا

تپه های شن روان,دستخوش باد مدام تغییر شکل میدهند,اما صحرا هرگز عوض نمی شوند.عشق ما به یکدیگر هم همین طور است.

پائولو کوئلیو

[عنوان ندارد]

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 11:16  توسط امید  | 

دوشنبه 11 شهریور1387 ساعت: 9:49

توسط:p298

من آهنگ غريب روزگارم /غمي در انتهاي سينه دارم

تمام هستي ام يك قلب پاك است / كه آن را زير پايت ميگذارم

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

 

 

[عنوان ندارد]

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 11:14  توسط امید  | 

سلام... حال من خوب است اما تو باور نکن. همه وجودم با تو حدیث عشق می گوید به جز زبانم که خاموش است...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 16:1  توسط امید  | 

سه شنبه 15 مرداد1387 ساعت: 16:45

توسط:بهار

ساده بگویم نگاه زاده علاقه است

اگر دو چشم روشن عشق، به تو نگاه کند

دیگر تو از آن خود نیستی

زمان میگذرد و زمانه نیز هم

کودک می شوی، جوان هستی و جوانی نمی کنی، میگذری

پیر می شوی، می مانی

باز هم مثل گذشته، در پی گمشده ای هستی

که با تو هست و، نیست

باز در پی آن علاقه پنهان، آن نگاه همیشه تازه هستی

باز آن دو چشم روشن عشق را، در غبار بی امان زمان جست و جو می کنی

غافل از آنکه او دیگر تکه ای از تو شده

سایه ای خوش بر دل تو

گوشه گوشه ی این دل خراب

سرشار از عطر نگاه توست

!اي عزيـــــــــــــــــــز دل

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

 

 

[عنوان ندارد]

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 11:16  توسط امید  | 

* 08/05/87: بهار / مهربانی را اگرقسمت کنیم من یقین دارم به ما هم میرسد
آدمی گرایستادبربام عشق دستهایش تاخداهم میرسد...........

 

- سلام. ممنون. خيلي با احساسي خانوم/

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 13:3  توسط امید  | 

* 06/05/87: بهار / به اندازه ی تموم ستاره هادلم تنگه برای عشقی که هیچوقت توزندگیم نبوده دلم یه وجودمیخوادیه وجودگرم که سرموبذارم روشونشو فقط نگاش کنم سردی زندگیم نیازبه گرمیه یه عشق داره دلم میخوادهمه ی وجودموبه پاش بریزم میخوام اینهمه محبتی که تووجودمه برای اون باشه برای اون که نمیدونم کیه....... خدایاچقدتنهام........ [
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 11:56  توسط امید  | 

* 06/05/87: بهار/ ماریا و دانیل 6 ماه پیش ازدواج کرده بودند ازدواجی توام با عشق و محبت. دانیل مامور پست محل زندگی اش یعنی یک دهکده ی کوچک و زیبا بود. او هر روز با موتورش نامه ها و بسته های ارسالی را به در خانه ها می رساند و همه ی اهالی محل از دیدن دانیل خوشحال میشدندو او و همسر زیبایش ماریا را دوست داشتند. یک روز که کار دنیل در ادره ی پست تمام شده بود سریع سوار موتورش شد و به سمت خانه رفت و از ماریا خواست حاضر شود تا با هم به دامنه ی کوه معروف و زیبای دهکدهشان بروند.  

اریا خوشحال از برنامه ی دانیل سریع آماده شد و ترک موتور دانیل نشست و هر دو در یک جاده ی خلوت و سرسبز با سرعت پیش می رفتند. مدتی بعد ماریا احساس کرد سرعت موتورلحظه به لحظه بیشتر می شود و از دانیل خواست تا سرعتش را کم کند ، ولی سرعت موتور نه تنها کم نشد بلکه بیشتر هم شد ! تا اینکه نزدیک سرازیری جاده رسیدند. دانیل گفت: ماریا بگو که مرا دوست داری ، بگو ماریا . ماریا خندید و گفت: باشه. دانیل دوستت دارم ، ولی سرعتت چرا زیاد است ؟ دانیل گفت : ماریا نشنیدم . کلاه را از سرم بردار و به سر خودت بگذار و دوباره تکرار کن . ماریا همین کار را کرد و در همان لحظه موتور در هوا معلق زد و به طرز وحشتناکی به زمین افتاد . ماریا در بیمارستان شنید که مردی جوان به خاطر بریده شدن ترمز موتورش در دم جان سپرده است و ماریا فهمید که دانیل با خبر شده بود که سانحه ای در پیش است و ترمز موتور از کار افتاده و می خواست در آخرین لحظه ی عمرش جمله ی دوستت دارم را از زبان ماریا بشنود و برای نجات جان ماریا کلاه ایمنی را با ترفند از سر خود برداشته بود و به ماریا داده بود تا او زنده بماند !!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 11:52  توسط امید  | 

* 30/04/87: p298/ با خيال تو به سر كردن اگر هست گناه با خبر باش كه من غرق گناهم همه عمر

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 9:21  توسط امید  | 

* 30/04/87: p298/ بر ماسه ها نوشتم دريای هستی من از عشق توست سرشار

اين را به ياد بسپار

بر ماسه ها نوشتی اين آرزوی باكيست

اين را به ياد بسپار

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 12:28  توسط امید  | 

* 27/04/87: بهار / قلب منو تو را پیوند جاودانه ی مهری ست درنهان, پیوند جاودانه ی ماناگسسته باد تا آخرین دم ازنفس واپسین من,این عهدبسته باد.........

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 12:13  توسط امید  | 

* 24/04/87: بهار /

امشب تمام حوصله ام رادریک کلام کوچک درتوخلاصه کردم:

ای کاش یک بار تنهاهمین یک بار تکرارمیشدی تکرار.........

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 13:16  توسط امید  | 

* 24/04/87: سعید

کبوتر شد و رفت

روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت
زير باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم
آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
روز ميلاد ، همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه ی ميلاد برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن می ترسيد
عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد
دختری ساده که يک روز کبوتر شد و رفت

-----------------

آسمان آبی نگاه تو ، دریایی از عشق است برای غنچه های پژمرده دلم و سرزمینی پر از آرامش برای مرغ مینای بیقرار دلم .
قصه تنهایی ام را در تاریکی شب با تو در میان می گذارم .
سکوتت در بی نهایت زمان ، داستان خستگیهایت را در امتداد جاده زندگی مرور می کند .
و سحر خوب این را می داند و با روشنایی چشمانت پیوندی دیرینه دارد .
عاشقانه بید را نگاه می کنی و می خندی و صدای خنده تو ، تلاطم امواج ذهنم را آرامش می بخشد .
و این زیباترین ترانه است برای من !
لابه لای نسترنهای باغ رویایم ، دستان گرمت را جستجو می کنم
و من امروز طلوع صداقت را در میان انبوه تاریکیها باور کردم و به غریبانه بودن اشکهایت در خزان سادگی ایمان آوردم .
همراه با موسیقی باد به حیاط می روم و از باغچه سبزی که دوست داشتی ، یک دسته گل رز می چینم و آن را در سبد پر از گل آرزوهایم می کارد و با عشقی نو ، آن را به تو هدیه می دهم و در زیر آسمان بارانی ، فریاد می کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 13:15  توسط امید  | 

*23/04/87: نازنین مسیح /

هوست را
کـ ُـشته ام
حال اگر
هوس بودی
نيست باش
و اگر
بیش از هوس بودی
باش...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 15:22  توسط امید  | 

* 22/04/87: سعید/

مهربانم
نمي دانم چه بگويم ،چه بگويم از زماني که نبودنت برايم عذاب آور است.
دوست دارم در كنارم باشي و بودنت را از اعماق وجودم حس كنم ،
دوست دارم برايت بمانم تا هر زماني كه تو بخواهي ....
مي خواهم برايت گل گلداني باشم كه با گفتن حرفهايت و سوز دلت اين گل را آبياري كني
دوست دارم حقيقت زندگيت باشم و ويرانه هاي دلت را به كاخي رويايي تبديل سازم
و خود ويرانگر روياهاي پوچ و بي ارزشت باشم.......
من با هر تار و پودم عاشقانه تو را مي جويم و با گرمي نفسهايم به تو مي گويم
كه اي نازنينم دوستت دارم پس بيا و قلبم را بشكاف و محبت بي دريغ مرا از آن خود كن
چرا كه محبت من پاك و بي آلايش است
سكان غم و تنهایی را رها كن و در كنارم پهلو بگير
تا بتواني از جزيره ي سبز و پر طراوت عشق من لذت ببري ....كوله بار سرد و طاقت فرساي
خود را بدست زمستان سهمگين بسپار و به سوي بهار پر گل و با طراوت من كوچ كن
تاريكي قلبت را با نور تند عشقم آفتابي خواهم كرد ..
جاده ها ي نا اميدي را برايت پاك خواهم كرد
و جوي خشكيده ي قلبت را از شراب ناب عشق جاري خواهم ساخت
خدايا ،مي خواهم كه خود نيز فاتح اين قلب يخي باشم و آن را از تيرگيها رها سازم
مي خواهم كه نگاه خسته اش را خريدار باشم و دل شكسته اش را مرهمي....

---------------

دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم

--------------

یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی
در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد
و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ
یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد
یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*
*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 16:8  توسط امید  | 

* 22/04/87: سعید / اسم : عاشق
نام خانوادگی : تنها
نام مادر : فرشته غم
نام پدر : کوه رنج
محل تولد: محراب غم
شماره شناسنامه: بی مفهوم
صادره از : شهر عشق - کوچه بدبختی - پلاک نیستی - طبقه فلاکت
جرم : عاشقی
محکومیت : زندگی کردن
تاریخ تولد : زمانی که با او آشنا شدم
تاریخ وفات : زمانی که از او جدا شدم

---------------

معنی دوستت دارم یعنی چه؟
« د» : داشتن تو ، حتی برای لحظه ای ، به تمام عمر بی کسی ام می ارزد . همچون دیوانه ای که لحظه ای داشتن را در تمام رویاهایش باور می کند
« و» : وابسته ی تپش های قلب عاشقت هستم که به روح ساکن من حیات می بخشد
«س» : سرسپرده ی برق نگاه توام ، لحظه ای که مرا در آغوش گرمت میهمان کنی
«ت» : تک ستاره ی شبهای بی فانوسم شدی روزی که از خدا تکه ای نور طلب کردم
«ت» : تپش های قلبم در گرو عشق توست که در رگهای زندگیم جاریست.
«د» : دوری از تو را باور ندارم ، حتی در رویا ، که من ذره ای از وجود عاشقت گشته ام
«آ» : آرام دل بیقرار و عاشقم در چشمان روشن تو موج می زند ، وقتی به دریای نا آرام اشکهایم می نگری
«ر» : راز مرگ دلتنگی هایم ، روزیست که دستان گرم تو پناه دستان سرد و بی نصيبم باشد
«م» : مهتاب می سوزد ، تا ابد ، در آتش عشقت . که درد را به جان خریده است در بازار عاشقی

------------

تا کی می خوای ردم کنی پیش همه بدم کنی
میخوای که از عشقه خودت رسوایی ایدم کنی
حالم خرابو داغونه بی مهریات فراونه
اگه منو نخوای دیگه نفس برام نمی مونه
گریه هامو نمی بینی غصه هامو نمی دونی
فریاد قلبه زخمی مو تو چشامو نمی خونی
فرقی برات نمی کونه که من بمونم یا برم
حتی دلت نمی سوزه که پیش چشمات بمیرم
اینقدر دل شکسته ام از این زمونه خسته ام
تو از پیشم رفتی هنوزم به پات نشسته ام

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 15:34  توسط امید  | 

* 19/04/87: سعید/

 

عشق يعني خاطرات بي غبار
دفتري از شعر و از عطر بهار

عشق يعني يك تمنا ، يك نياز
زمزمه از عاشقي با سوز و ساز

عشق يعني چشم خيس مست ا و
زير باران دست تو در دست او

عشق يعني ملتهب از يك نگاه
غرق در گلبوسه تا وقت پگاه

عشق يعني عطر خجلت شور عشق
گرمي دست تو در آغوش عشق

عشق يعني "بي تو هرگز ..."پس بمان
تا سحر از عاشقي با او

--------------------------

 

عاشق عاشق تر
نبود در تار و پودش ديدي گفت عاشقه عاشق
@@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@@
امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه
فقط خوابه ، تو كه رفتي هواي خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم
عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت
نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش
حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و گنجشك كلاغاي
سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي ، ديگه ساعت رو
طاقچه شده كارش فراموشي ، شده كارش فراموشي ، ديگه بارون نمي
باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستي توي اين خونه ، ديگه آشفته
بازاريست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از
رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت
گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم
گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو
به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري
گفتم كه تو مي دوني،سرخاك
تو مي ميرم ، ولي
تا لحظه مردن
نمي گيرم
دل از
تو

------

هیچ وقت
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد
امشب دلی کشیدم
شبیه نیمه سیبی
که به خاطر لرزش دستانم
در زیر آواری از رنگ ها
ناپدید ماند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 14:43  توسط امید  |