|
|
|
|||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 17:48 توسط امید
|
|
||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 17:47 توسط امید
|
|
||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 10:55 توسط امید
|
|
||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 10:39 توسط امید
|
|
||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 16:1 توسط امید
|
|
||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 13:32 توسط امید
|
|
||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 18:46 توسط امید
|
|
||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|||||||||||||||||||
- سلام دوست عزيز. خوبي؟ ممنون از پيغامات/ |
||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 18:13 توسط امید
|
|
||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
Once a girl asked a boy.. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 11:58 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 11:28 توسط امید
|
|
||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 14:44 توسط امید
|
|
||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 13:21 توسط امید
|
|
||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 11:41 توسط امید
|
|
||||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||
|
|||||||||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 11:16 توسط امید
|
|
|||||||||||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 11:14 توسط امید
|
|
||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
سلام... حال من خوب است اما تو باور نکن. همه وجودم با تو حدیث عشق می گوید به جز زبانم که خاموش است... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 16:1 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 11:16 توسط امید
|
|
||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
* 08/05/87: بهار / مهربانی را اگرقسمت کنیم من یقین دارم به ما هم میرسد - سلام. ممنون. خيلي با احساسي خانوم/ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 13:3 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
* 06/05/87: بهار / به اندازه ی تموم ستاره هادلم تنگه برای عشقی که هیچوقت توزندگیم نبوده دلم یه وجودمیخوادیه وجودگرم که سرموبذارم روشونشو فقط نگاش کنم سردی زندگیم نیازبه گرمیه یه عشق داره دلم میخوادهمه ی وجودموبه پاش بریزم میخوام اینهمه محبتی که تووجودمه برای اون باشه برای اون که نمیدونم کیه....... خدایاچقدتنهام........ [ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 11:56 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
* 06/05/87: بهار/ ماریا و دانیل 6 ماه پیش ازدواج کرده بودند ازدواجی توام با عشق و محبت. دانیل مامور پست محل زندگی اش یعنی یک دهکده ی کوچک و زیبا بود. او هر روز با موتورش نامه ها و بسته های ارسالی را به در خانه ها می رساند و همه ی اهالی محل از دیدن دانیل خوشحال میشدندو او و همسر زیبایش ماریا را دوست داشتند. یک روز که کار دنیل در ادره ی پست تمام شده بود سریع سوار موتورش شد و به سمت خانه رفت و از ماریا خواست حاضر شود تا با هم به دامنه ی کوه معروف و زیبای دهکدهشان بروند. اریا خوشحال از برنامه ی دانیل سریع آماده شد و ترک موتور دانیل نشست و هر دو در یک جاده ی خلوت و سرسبز با سرعت پیش می رفتند. مدتی بعد ماریا احساس کرد سرعت موتورلحظه به لحظه بیشتر می شود و از دانیل خواست تا سرعتش را کم کند ، ولی سرعت موتور نه تنها کم نشد بلکه بیشتر هم شد ! تا اینکه نزدیک سرازیری جاده رسیدند. دانیل گفت: ماریا بگو که مرا دوست داری ، بگو ماریا . ماریا خندید و گفت: باشه. دانیل دوستت دارم ، ولی سرعتت چرا زیاد است ؟ دانیل گفت : ماریا نشنیدم . کلاه را از سرم بردار و به سر خودت بگذار و دوباره تکرار کن . ماریا همین کار را کرد و در همان لحظه موتور در هوا معلق زد و به طرز وحشتناکی به زمین افتاد . ماریا در بیمارستان شنید که مردی جوان به خاطر بریده شدن ترمز موتورش در دم جان سپرده است و ماریا فهمید که دانیل با خبر شده بود که سانحه ای در پیش است و ترمز موتور از کار افتاده و می خواست در آخرین لحظه ی عمرش جمله ی دوستت دارم را از زبان ماریا بشنود و برای نجات جان ماریا کلاه ایمنی را با ترفند از سر خود برداشته بود و به ماریا داده بود تا او زنده بماند !!!!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 11:52 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
* 30/04/87: p298/ با خيال تو به سر كردن اگر هست گناه با خبر باش كه من غرق گناهم همه عمر |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 9:21 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
* 30/04/87: p298/ بر ماسه ها نوشتم دريای هستی من از عشق توست سرشار اين را به ياد بسپار بر ماسه ها نوشتی اين آرزوی باكيست اين را به ياد بسپار |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 12:28 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
* 27/04/87: بهار / قلب منو تو را پیوند جاودانه ی مهری ست درنهان, پیوند جاودانه ی ماناگسسته باد تا آخرین دم ازنفس واپسین من,این عهدبسته باد......... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 12:13 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
* 24/04/87: بهار / امشب تمام حوصله ام رادریک کلام کوچک درتوخلاصه کردم: ای کاش یک بار تنهاهمین یک بار تکرارمیشدی تکرار......... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 13:16 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
* 24/04/87: سعید کبوتر شد و رفت ----------------- آسمان آبی نگاه تو ، دریایی از عشق است برای غنچه های پژمرده دلم و سرزمینی پر از آرامش برای مرغ مینای بیقرار دلم . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 13:15 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
*23/04/87: نازنین مسیح / کـ ُـشته ام حال اگر هوس بودی نيست باش و اگر بیش از هوس بودی باش... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 15:22 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
* 22/04/87: سعید/ مهربانم --------------- دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم -------------- یک پنجره برای دیدن |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 16:8 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
* 22/04/87: سعید / اسم : عاشق --------------- معنی دوستت دارم یعنی چه؟ ------------ تا کی می خوای ردم کنی پیش همه بدم کنی |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 15:34 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
* 19/04/87: سعید/ عشق يعني خاطرات بي غبار -------------------------- عاشق عاشق تر ------ هیچ وقت |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 14:43 توسط امید
|
|
||